العلامة المجلسي

260

حياة القلوب ( فارسي )

نزديك شده است ، بلاى ايشان شديدتر وافترا بر ايشان بزرگتر شد تا آنكه كار به نهايت شدت وسختى منتهى شد وبه حدى رسيد كه قصد نوح كردند به زدنهاى عظيم ، تا آنكه آن حضرت گاه بود كه سه روز بيهوش مىافتاد وخون از گوشش جارى مىشد وباز به هوش مىآمد ، واين حال بعد از آن بود كه سيصد سال از رسالت أو گذشته بود ، وباز در اثناى اين حال ايشان را در شب وروز بسوى خدا دعوت مىكرد ومىگريختند ، وايشان را پنهان دعوت مىكرد وأجابت نمىكردند ، آشكارا دعوت مىكرد رو برمىگردانيدند ! پس بعد از سيصد سال خواست بر ايشان نفرين كند ، بعد از نماز صبح براي اين نشست ، ناگاه سه ملك از آسمان هفتم فرود آمدند وگفتند : اى پيغمبر خدا ! ما را بسوى تو حاجتي هست . فرمود : كدام است ؟ گفتند : التماس مىكنيم كه تأخير كنى در نفرين بر قوم خود را كه اين أول غضب وعذابي است كه بر زمين نازل مىشود . نوح فرمود : سيصد سال تأخير كردم نفرين را . وبرگشت بسوى قوم خود وايشان را دعوت نمود چنانچه مىكرد وآنها در مقام آزار أو برآمدند چنانچه مىكردند ، تا آنكه سيصد سال ديگر گذشت واز ايمان آوردن آنها نااميد شد ، پس در وقت چاشت نشست كه بر آنها نفرين كند ، ناگاه گروهى از آسمان ششم فرود آمده سلام كردند وگفتند : ما بامداد بيرون آمده‌ايم از آسمان ششم وچاشت به تو رسيده‌ايم ؛ پس مثل آنچه ملائكهء آسمان هفتم از أو سؤال كردند ايشان نيز سؤال كردند ونوح عليه السّلام باز سيصد سال نفرين را تأخير كرد وبسوى قوم خود برگشت ومشغول دعوت شد ، ودعوت أو زياد نكرد بر قوم مگر گريختن ايشان از أو ، تا آنكه سيصد سال ديگر گذشت ونهصد سال تمام شد ، پس شيعيان به نزد أو آمدند وشكايت كردند از آنچه به ايشان مىرسيد از اذيت عامهء خلق وسلاطين جور ، وسؤال كردند : دعا كن تا خدا ما را فرجى ببخشد از آزار ايشان . پس نوح ايشان را أجابت نمود ونماز كرد ودعا كرد ، پس جبرئيل فرود آمد وگفت : حق تعالى دعاى تو را مستجاب فرمود ، پس بگو به شيعيان خرما بخورند وهستهء آن را